محمد خزائلى

362

شرح بوستان ( فارسى )

ز دانندگان بشنو امروز قول * كه فردا نكيرت ( 1 ) بپرسد به هول غنيمت شمار اين گرامى نفس * كه بىمرغ قيمت ندارد قفس مكن عمر ضايع به افسون و حيف * كه فرصت ( 2 ) عزيز است و « الوقت سيف » حكايت ( 4 ) [ قضا زنده‌يى را رگ جان بريد . . . . ] قضا زنده‌يى را رگ جان بريد * دگر كس به مرگش گريبان دريد چنين گفت بينندهء تيزهوش ، * چو فرياد و زارى رسيدش به گوش : ز دست شما مرده بر خويشتن ، * گرش دست بودى دريدى كفن : كه چندين ز تيمار و در دم مپيچ * كه روزى دو پيش از تو كردم بسيچ ( 3 ) فراموش كردى مگر مرگ خويش ؟ * كه مرگ منت ناتوان كرد و ريش . محقق كه بر مرده ريزد گلش ، * نه بر وى ، كه بر خود بسوزد دلش ز هجران طفلى كه در خاك رفت ، * چه نالى ؟ كه پاك آمد و پاك رفت تو پاك آمدى برحذر باش و پاك * كه ننگ است ناپاك رفتن به خاك كنون بايد اين مرغ را پاى بست ، * نه آنگه كه سررشته بردت ز دست نشستى به جاى دگر كس بسى * نشيند به جاى تو ديگر كسى اگر پهلوانى و گر تيغ‌زن ، * نخواهى بدر بردن الا كفن خر وحش اگر بگسلاند كمند ، * جو در ريگ ماند شود پاىبند ترا نيز چندان بود دست زور ، * كه پايت نرفتست در ريگ گور منه دل بر اين سالخورده مكان * كه گنبد نپايد بر او گردكان چو دى رفت و فردا نيايد به دست * حساب از همين يك نفس كن كه هست